
گاهی دیگر نباید چیزی را ثابت کنید؛_همین! گاهی دیگر نباید چیزی را ثابت کنید…یک جایی از زندگی میرسید که دیگر برای هر حرفی شرح نمیدهید.نه به این دلیل که جوابی ندارید؛به این دلیل که فهمیدهاید هر حقیقتی ارزش جنگیدن برای اثبات شدن ندارد.وقتی کسی تصمیم گرفته شما را آنطور که میخواهد ببیند،تبیین بیشتر فقط خستگیِ شما را بیشتر میکند.بعضی آدمها حقیقت را نمیشنوند، چون نمیخواهند بشنوند.نه از کمبود دلیل؛از زیادیِ وابستگی به تصویری که از شما ساختهاند و اینجاست که سکوت، شکل دیگری از آگاهی میشود.وق...
ادامه مطلب
ما سايهايم سايهای از شاخسارهاافتادهايم روی همين جويبارهاهر روز با اشارهی خورشيد میكشيمخود را به روی دامن گلها و خارهابا يك بغل چمن كه هم آغوش میشويمسرزنده میشوند همه داغدارهاآنگاه داغ توست كه پيشانی مراخط میكشد به قصد عبور قطارهاشايد قطاری از خط پيشانیام گذشتشايد اضافه شد به شمار مزارهااما نه! عاشقانه شروعی دوباره بودبا رقص چشمهای تُو در آبشارهاروزی كه روسری تُو افتاد از سرت بر باد رفت پرچمی از افتخارهامن را ببخش! من كه دل از دست دادهامسر نيز رفته است به پای قمارهامن را ببخش! من كه د...
ادامه مطلب
گاهی دیوانگی، تنها پناهگاهی است که انسان را از فروپاشی نجات میدهد. در جهانی که همه چیز در قالب منطق و حسابگری بستهبندی شده، کسی که هنوز میتواند فریاد بزند، گریه کند یا بخندد بیهیچ دلیل، خطرناک به نظر میرسد. اما حقیقت این است: خطرناکتر از دیوانگان، آدمهای بیهیجاناند؛ کسانی که سالهاست درون خود را خفه کرده و با لبخندهای مصنوعی و جملات حسابشده، مثل مردگان متحرک راه میروند.دیوانگی، در این معنا، نه ضعف است و نه شکست. دیوانگی یعنی حفظ ارتباط با حقیقت درونی؛ یعنی جرأت مواجهه با تنهایی و در...
ادامه مطلب
گیرم اصلاً همهی دار و ندارم برودبعد ، پاییز بیاید که بهارم برودگیرم از عشق فقط سهم دلم این باشدبا نگاهی گذرا صبر و قرارم برودشاید از روزنهی کوچک تنهایی مندیده باشد که چنین بی کس و کارم ، برود!«رسم عاشق کشی و شیوهی شهرآشوبی»ستاینکه تا خواستهام دل بسپارم برودکاش با شعر بیاید به سراغم یک شبلحظهای باشد و بعدش نگذارم برودلذت عشق دراین است، مهم نیست اگرآبروی همهی ایل و تبارم برودعشق یعنی که تُو یک عمر کنارم باشیبا تُو حتی همهی دار و ندارم برودهمین! + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد ...
ادامه مطلب
ما آدما اهل گُم کردنیم!از بچگی عادت کردیم خواه و ناخواه یسری چیزا رو گم کنیم؛از مداد پاک کن بگیر تا آدمای خوب زندگیمون رو ...اما گم کردن یه آدم هیچ وقت شبیه گم کردن یه مداد پاک کن یا یه وسیله نیست که بشه یه گوشه و کناری رو دنبالش بگردی!آدما تو یکی از روزا تو دل تاریخ گم میشن؛تو روزایی که ما حواسمون بهشون نیست از دستشون میدیم،تا وقتی که به خودمون میایم و میبینیم دیگه نداریمشون! اونوقته که فکر میکنیم گمشون کردیمما آدما عادت داریم از دست دادنامون رو به حساب گم کردنامون بذاریممراقب باش آدما رو گم نکنیم!فقطهمین! + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
گذشتِ زمان،بر آنها که منتظر میمانند ، بسیار کند!بر آنها که میهراسند ،بسیار تند!بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند ،بسیار طولانی...و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند ،بسیار کوتاه است...اما بر آنها که عشق میوزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست...!فقطهمین! + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
برای شادی روحم کمی غزل لطفادلم پر از غم و درد است، راه حل لطفاهمیشه کام مرا تلخ می کند دنیابه قدر تلخی دنیای تان، عسل لطفا !مرا به حال خودم ول کنید آدم هافقط برای کمی گریه لا اقل، لطفاکسی میان شما عشق را نمی فهمدادا،دروغ بس است این همه دغل، لطفاکجاست کوهکنی تا نشان دهد اصلابه حرف نیست که عاشق شدن،عمل لطفا"به زور آمده بودم، به اختیار مرا"ببر به آخر دنیا از این محل لطفانمانده راه زیادی، کنار قبرستان....پیاده میشوم آقا... همین بغل، لطفا.........
ادامه مطلب
سال ها طول کشید تا یاد بگیرم که آدم ها را نباید رعایت کرد! . بدبختی های روزگار ما آدم ها از آن جایی شروع شد کهخواستیم همه ی آدم های اطراف مان را راضی نگه بداریم ،کاری که مدت ها طول کشید تا بفهمم چقدر عبث و بیهوده است،هرچقدر خوب باشید ، هرقدر مبادی آداب ، هراندازه که مراعات کنید،هرچقدر خنده هایمان را زورکی تقدیم آدم ها کنیم،هرقدر ملاحظه ...
ادامه مطلب
در دلم عکس رخ کیست چرا یادم نیست؟این همه دلهره ازچیست ؟چرا یادم نیست ؟.این که درخواب من آیدبه یقین شیرین است.پس پریچهره ی من کیست؟چرا یادم نیست ؟.خانه ی دلبر من دورتر از فکر من است…یا در این بادیه میزیست؟چرا یادم نیست ؟.سنگ زد کودکی از زاویه ی نادانی…تا به کی پنجره بگریست؟چرا یادم نیست؟.دلم ازجنس شقایق دلم از جنس هنر،پاک شد نام من از لیست چرا یادم نیست ؟.من که در مدرسه ی عشق نخواندم درسی!چه کسی داده به من بیست ؟چرایادم نیست ؟.یاد من هست ولی گاه فراموش کنم….داده اند فکر مرا ایست چرا یادم نیست ؟.در تخلص اگر آرام سرودم شعری….راستی نام خودم چیست چرا یادم نیست…؟فقط همین!✍️مهرداد اکبری + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
ای چشمهای عاشقت ، مشق چلیپاآغوش گرمت بی ریا چون شعر نیمادُرّ کلامت را صدف هم شد خریدارمکتب نرفته شاعریهای تُ زیباتب کردهام ؛ دمنوش داری در بساطت؟مرده دلم ، کاری بکن همچون مسیحابُغضی میانِ خانهی دل لانه کردهای از تبار اشک ، طوفانیست دریابا بوسههایت زخمِ جانم را رفو کندرد دلم را با صبوری کن مداواای باغبان مهربان ؛ دستِ نوازشلطفا بکش بر چهرهی شب بوی شیداای دخترِ دیروزِ شعرِ لای لاییگاهی بخوان لطفا ، برای شاپرکهاای من فدای درد پا و دستهایتپنهان شده در سینهات غمهای دنیامیترسم آخر این همه مهر و محبتاز من بگیرد سایهات را کوهِ تنهادل درد ، نه! ؛ دردِ دلی بسیار دارممادر برایم مادری کن باز ؛ جانافقطهمین! + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
دنبال من میگردی و حاصل نداردموجی كه عاشق میشود ساحل نداردباید ببندم كولهبار رفتنم رامرغ مهاجر هیچجا منزل نداردمن خام بودم، داغ دوری پختهام كردعمری که پایت سوختم، قابل نداردمن عاشقی كردم تُو اما سرد گفتی:از برف اگر آدم بسازی دل نداردباشد ولم كن با خودم تنها بمانمدیوانه با دیوانهها مشكل نداردوقتی که حقِ دل نداری، میهمانیمهمان که جایی حق آب و گل نداردشاید به سرگردانیام دنیا بخنددموجی كه عاشق میشود ساحل نداردفقطهمین + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
گوشهای دنج و کمی دلباز، داری کافهچی؟قهوهی اسپرسوی ممتاز داری کافهچی؟تا صدایت میزنم وقت سفارش، کاملاًلحن زیبایِ طنینانداز داری کافهچی!زیر چشمی... بیخبر بودم به وقت دیدنتاز دو تا چشمی که چون شهباز داری کافهچیبر خلافِ ظاهرت پیداست میخواهی به منبا میمیکِ چهره، عشق ابراز داری کافهچیبر لبت لبخند زیبا نقش دارد دائماقامتی همتایِ سروناز داری کافهچیمنطقی گفتار و در کردار، آرام و شکیبخُلق و رفتاری چنین، طنّاز داری کافهچیکافه را تعطیل کن، دارم سوالی مختصردر جوابم یک دلِ همساز داری کافهچی؟فقط همین!✍️مهرداد اکبری + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
به هوای عشقت ای جان، همه دَم به انتظارمدل و جان به تُ سپردم ، که تُیی همه قرارمتُ به ره که دوری از من،به دلم ولی چه نزدیکبه رَهت مقیم گشتن، شده است کار و بارمگه و گاه کن نگاهی، به فدای چشم مستتکه بنوشم از دو چشمت، که بدون تُ خمارمچه خوشَست آن دَمی که رُخ چون مَهَت ببینمکه تُ خود دلیلِ عشقی به تمامِ روزگارمتُ شدی خدا و دینم، که یگانه ای به عالمبه شب و به روز و هر دَم، تُ همیشهای کنارمفقطهمین! + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
زن همه چیزش شعر استچشمشمویشحرفش!زن که باشی همه کارت شعر از:کار در میآیدچای دم کردنت جانم گفتنتاما مردها...مردها همیشه شاعرهای بهتری هستند!!چون مرد برای شاعری سوژه ای به زیبایی یک زن داردفقطهمین! + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
من خانه ام را پر از رنگ ميكنم پر ازعطر زندگیگل ميخرمنان گرم ميكنمشعر مينويسمو باور ميكنم كلام فروغ را:زندگی يعنیهمين بهانه های كوچك خوشبختی....فقطهمین! + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
چشمم چو به چشم خویش، چشم تُو بدیدبی چشم تُو خوابِ چشم، از چشم رمیدای چشم همه، چشم به چشمت روشنچون چشم تُو ، چشم من دگر چشم ندیدفقطهمین! + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
قلبت را آرام کنیک وقت هایی بنشین و خلوت کن با روح درونتبیشتر لمس و تجربهاش كننگاه كن به نعمتهایتنگاه کن به اطرافتبه خوشبختىهایتبه کسانی که میدانی دوستت دارندبه وجود آدمهایی که برایت اهمیت دارندو از همه مهمتر به حضور کسی که تنهایت نخواهد گذاشتگاهی یک جای دنج انتخاب کنگاهی یک جای شلوغآرامش در حضور آن کس را در هر دو پیدا کنهم در کنار شلوغی آدمهاهم در کنج خلوت تنهاییدل مشغولیها را گاهی سادهتر حس کنباران را بی چتر بشناسخوشحالی را فریاد بزنو بدان که آن زرّینبیانتها همیشه با تُستفقطهمین! + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
روزی کهبرای اولین بارتوُ را خواهم بوسید،یادت باشدکارِ ناتمامی نداشته باشییادت باشدحرفهای آخرت را به خودت،و همه گفته باشی،فکر برگشتنبه روزهای قبل از بوسیدنم رااز سرت بیرون کن،تُ در جادهای بیبازگشت قدم میگذاریکه شباهتیبه خیابانهای شهر نداردبا تردیدبیتردیدکم میآوریفقطهمین! + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
یک روز اون موقعها که به بچه های کار و خیابان درس می دادم از سر بیکاری به بچهها گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"قافیه ساختن از سرگرمیهایم از همان قدیم در من بود!چند نفری از بچهها نوشتند "فقر!" از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب میکردند. نوشته بودند که :فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز میکند و او را بیدار نگه میدارد، ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش میکند." عادت کرده بودند مجيز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.فقط یکی از بچهها نوشته بود “عطر"! انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود ؛نوشته بود: "عطر حسهای آدم را بیدار میکند که فقر آنها را خاموش کرده است."هر روز که به آن انشا فکر میکنم ، تحسین میکنم آن طفل را که با عطرِ واژههایش روشن کرد روح و روانم را امروز من عطر حضو...
ادامه مطلب
من ردای عاشقی را در جوانی باختمدوختم اندازه بر دوش رقیب انداختمسالهاطی شدزعمرمن ولیکن روزوشببیقراری کردم و با بی قراری ساختمچونگذشتعهدشبابم بافراغ وبیکسی یاد او شد همدمم بااین جدایی ساختمگرچه دور از اوشدم در عنفوان عاشقیلیک تنها بر دوصد از لشکر غم تاختمبرلبم مهرسکوتاست وزبانقاصر ؛ ولیقصههایعاشقیدرخواب و رویا ساختمبهترین راه فرار از عاشقی ؛ دیوانگیست!گرچه تاوانیعظیم باخون دل پرداختمفقطهمین!. . . + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب