چرا نباید به بعضی آدمها و بعضی مکانها برگردید؟
همهی رفتنها برای این نیست که روزی دوباره برگردید.
بعضی آدمها را باید برای همیشه پشت سر بگذارید؛ نه از روی کینه، نه به این دلیل که آنها الزاماً آدمهای بدی هستند، بلکه چون حضور دوبارهی آنها در زندگی شما، شما را به جایی از خودتان برمیگرداند که برای بیرون آمدنش هزینهی زیادی دادهاید.
بعضی رابطهها تمام نشدهاند؛ شما از آنها عبور کردهاید.
این دو با هم فرق دارند.
گاهی فکر میکنید دلتان برای یک انسان تنگ شده، اما اگر دقیقتر نگاه کنید، میبینید دلتان برای ادیشنای از خودتان تنگ شده که در کنار او بودید؛ برای هیجان، خاطره، جوانی، امید، یا حتی رنجی که آن رابطه در شما ایجاد میکرد و اینجاست که ذهن فریب میخورد.
میگوید:«یک بار دیگر امتحان کن.»
«شاید این بار فرق کرده باشد.»
«شاید این بار بتوانید رابطه را درست کنید.» اما همیشه یک سؤال مهمتر وجود دارد:آیا واقعاً آن رابطه تغییر کرده، یا فقط شما دلتنگ گذشته شدهاید؟
بعضی مکانها هم همینطورند.
گاهی به شهری، خانهای، خیابانی یا حتی کشوری برمیگردید و ناگهان میبینید حال شما تغییر کرده است.. نه به این دلیل که آن مکان بد شده؛ بلکه چون آن مکان با ویرایشای از شما پیوند خورده که دیگر وجود ندارد.
بعضی مکانها حافظه دارند.
نه به معنای جادویی؛ به این معنا که ذهن و بدن شما در آنها الگوهای قدیمی را به یاد میآورند.
ممکن است وارد همان خیابان شوید و دوباره همان احساس را پیدا کنید…همان ترس…همان دلتنگی…همان خشم…همان نیاز به تأیید…همان میل به برگشتن به چیزی که سالها برای رها شدن از آن تلاش کردهاید و اینجا باید یک حقیقت تلخ را فهمید: هر چیزی که برایش دلتنگ میشوید، الزاماً چیزی نیست که باید به آن برگردید.
گاهی دلتنگی فقط نشانهی این است که هنوز بخشی از گذشته در شما هضم نشده است.
در آگاهی، رفتن فقط فاصله گرفتن از یک انسان یا مکان نیست.
رفتن یعنی دیگر اجازه ندهید چیزی که از آن عبور کردهاید، دوباره هویت شما را تعریف کند.
بعضی درها را نباید با نفرت بست؛با آگاهی باید بست.
لازم نیست کسی را دشمن خودتان کنید.
لازم نیست گذشته را انکار کنید.
لازم نیست بگویید آنچه بین شما بود دروغ بوده.
ممکن است آن رابطه زمانی برای رشد شما لازم بوده باشد.
اما چیزی که زمانی برای رشد شما لازم بوده، ممکن است در زمان حاضر برای شما مانع باشد.
آدمها و مکانها هم تاریخ مصرف معنوی دارند.
گاهی یک انسان، معلم شماست؛ اما قرار نیست تا آخر عمر شاگرد او بمانید.
گاهی یک رابطه، شما را به زخمتان بیانگر است؛ اما قرار نیست تا ابد در همان زخم زندگی کنید.
گاهی یک مکان، بخشی از داستان زندگی شماست؛ اما قرار نیست محل اقامت روح شما باقی بماند و شاید یکی از نشانههای واقعی بیداری همین باشد:
اینکه بفهمید هر چیزی که میتوانید به آن برگردید، چیزی نیست که باید به آن برگردید.
بعضی برگشتنها از روی عشق نیست؛
از روی عادت است.
بعضی برگشتنها از روی بخشش نیست؛
از روی تنهایی است.
بعضی برگشتنها از روی انتخاب نیست؛
از ترسِ ناشناخته بودنِ آینده است و بعضی برگشتنها فقط تکرار همان درسی هستند که یک بار زندگی با درد به شما آموخته بود.
پس قبل از اینکه به یک آدم، یک رابطه یا یک مکان قدیمی برگردید، از خودتان بپرسید:اگر امروز برای اولین بار با این انسان یا این مکان روبهرو میشدم، با آگاهیِ در زمان حاضر، باز هم انتخابش میکردم؟
اگر پاسخ نه است، پس چیزی که شمل را به عقب میکشد، احتمالاً عشق نیست.
خاطره است و خاطره، هرچقدر هم مقدس باشد، همیشه دلیل کافی برای بازگشت نیست.
گاهی بلوغ یعنی بتوانید به گذشته نگاه کنید، لبخند بزنید، برای آنچه بود احترام قائل باشید و بعد…بدون برگشتن، به راهتان ادامه بدهید.
برچسب:
نویسنده: متین کاشفی