خرید بک لینک

بعضی آدم ها، با یک تلنگر فرو می ریزند!

بعضی آدم ها، با یک تلنگر فرو می ریزند!

بعضی آدم‌ها، با یک تلنگر فرو می‌ریزند…
و ما عجولانه قضاوت می‌کنیم.
می‌گوییم:«چقدر زودرنج شده…»
«تحملش کم شده…»
«برای یک مسئله کوچک این همه عصبانیت؟»
اما شاید آخرین تلنگر، اصلاً مقصر نبوده است.
هیچ دیواری، با آخرین ضربه خراب نمی‌شود.
دیوار، سال‌ها پیش شروع کار به فرو ریختن کرده است.
باران، آرام‌آرام ملاتش را شسته…رطوبت، آجرهایش را سست کرده…ترک‌ها، یکی‌یکی در سکوت متولد شده‌اند.
آخرین ضربه فقط لحظه‌ای است که همه، فرو ریختن را می‌بینند.
انسان نیز همین‌گونه است.
آن مرد، شاید به خاطر یک جمله فریاد نزد.
او زیر وزن صدها جمله‌ای شکست که هیچ‌وقت فرصت پاسخ دادن به آن‌ها را نداشت.
آن زن، شاید به خاطر یک بی‌توجهی گریه نکرد.
او برای تمام لحظه‌هایی گریست که سال‌ها احساس کرد دیده نشده است.
ما معمولاً فقط آخرین صحنه را می‌بینیم…و خیال می‌کنیم حقیقت، همان آخرین صحنه است.
در حالی که حقیقت، سال‌ها پیش آغاز شده بود.
روح انسان نیز، مانند دیوار، ملات دارد.
ملات روح، فقط غذا و خواب نیست.
ملات روح، معناست.
امید است.
گفت‌وگویی است که هیچ‌وقت انجام نشد.
اشکی است که اجازه ریختن پیدا نکرد.
سکوتی است که هرگز به آرامش تبدیل نشد.
بخششی است که همیشه به روز آینده موکول شد.
هر بار که این ملات ترمیم نشود…ترکی کوچک، در جایی پنهان شکل می‌گیرد و سال‌ها بعد، همه از خود می‌پرسند:
«چطور ممکن است یک اتفاق کوچک، انسانی را این‌گونه از هم بپاشد؟»
پاسخش ساده نیست.
او با آن اتفاق فرو نریخت.
او با سال‌ها نادیده گرفته شدن، سال‌ها خسته بودن، سال‌ها وانمود کردن که «حالم خوب است»، فرو ریخت.
آخرین اتفاق…فقط آخرین قطره بود.
شاید به همین دلیل است که آگاه، بیش از آنکه مراقب ضربه‌های بزرگ باشد، مراقب ترک‌های کوچک است.
او می‌داند هیچ فروپاشی‌ای ناگهانی نیست.
همه فروپاشی‌ها، سال‌ها پیش آغاز شده‌اند و شاید یکی از زیباترین شکل‌های مهربانی این باشد که…پیش از آنکه از کسی بپرسید:«چرا این‌قدر زود عصبانی شدی؟»
از خودتان بپرسید:«نکند مدت‌هاست دیوار روحش، بی‌صدا در حال فرو ریختن بوده و هیچ‌کس متوجه نشده است؟»
زیرا انسان‌ها همیشه از شدت ضربه نمی‌شکنند…گاهی از فرسودگیِ پنهانی می‌شکنند که هیچ چشمی آن را ندیده است
«خطرناک‌ترین ترک‌های زندگی، آن‌هایی نیستند که دیده می‌شوند؛ آن‌هایی هستند که همه یاد گرفته‌اند با آن‌ها زندگی کنند.»

همین!

برچسب: نویسنده: متین کاشفی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 4:02

صفحه بندی