
ناآگاهی اجتماعی خشم مردم را از ریشه جدا میکند و به سمت هدفهای اشتباه میفرستد. جامعهای که در تحلیل سازوکار قدرت و منشأ بحرانها ضعیف باشد ، به جای دیدن ساختار، به چهرهی نزدیک حمله میکند. همسایه، مهاجر، زن، اقلیت، کارگر، روشنفکر همه تبدیل میشوند به «دشمن فوری» چون فهمیدن دشمن واقعی سختتر است.در چنین وضعیتی، مردم ناخواسته همان نظمی را تقویت میکنند که زندگیشان را فرسوده کرده. سیاستهایی را تأیید میکنند که علیه خودشان است، قوانینی را میپذیرند که آزادیشان را محدود میکند، و وضع موجود را «...
ادامه مطلب
گاهی دیگر نباید چیزی را ثابت کنید؛_همین! گاهی دیگر نباید چیزی را ثابت کنید…یک جایی از زندگی میرسید که دیگر برای هر حرفی شرح نمیدهید.نه به این دلیل که جوابی ندارید؛به این دلیل که فهمیدهاید هر حقیقتی ارزش جنگیدن برای اثبات شدن ندارد.وقتی کسی تصمیم گرفته شما را آنطور که میخواهد ببیند،تبیین بیشتر فقط خستگیِ شما را بیشتر میکند.بعضی آدمها حقیقت را نمیشنوند، چون نمیخواهند بشنوند.نه از کمبود دلیل؛از زیادیِ وابستگی به تصویری که از شما ساختهاند و اینجاست که سکوت، شکل دیگری از آگاهی میشود.وق...
ادامه مطلب
گاهی دیوانگی، تنها پناهگاهی است که انسان را از فروپاشی نجات میدهد. در جهانی که همه چیز در قالب منطق و حسابگری بستهبندی شده، کسی که هنوز میتواند فریاد بزند، گریه کند یا بخندد بیهیچ دلیل، خطرناک به نظر میرسد. اما حقیقت این است: خطرناکتر از دیوانگان، آدمهای بیهیجاناند؛ کسانی که سالهاست درون خود را خفه کرده و با لبخندهای مصنوعی و جملات حسابشده، مثل مردگان متحرک راه میروند.دیوانگی، در این معنا، نه ضعف است و نه شکست. دیوانگی یعنی حفظ ارتباط با حقیقت درونی؛ یعنی جرأت مواجهه با تنهایی و در...
ادامه مطلب