خرید بک لینک

آمده است که « انسان جایزالخطاست» اگر 1 نکنم آدمیزاد شیر خام خورده تا لب گور مرتکب اشتباه می شود و از استناها که بگذرم، بیشتر مردم به دشواری اشتباهشان را گردن میگیرند و به آن اعتراف و اقرار میکنند. اینجانب نیز اگرچه هر زمان به اشتباهام پی می برم، دندان بر دندان می سایم و خودم را سرزنش میکنم و گاهی با خشم مشت به پیشانیام می کوبم، ولی هرسال، آخر سال به عقب بر میگردم و از اشتباهاتام آمار میگیرم، مدتی دمغ و دلخور دور خودم میچرخم با این امید که اشتباهات مشابهی را دست کم در سال نو تکرار نکنم، هر چند بی ثمر! چرا؟ چون فقط مردهها اشتباه نمی کنند. شاید به همین دلیل وقتی کسی با دست و دل بازی، از سر لطف و محبت به اینجانب عنوان «استاد» عنایت می کند(باور بفرمایید تا زمانی که زنده ام شاگرد... هستم و شاگردی می کنم) ، وحشت برم میدارد، سراسیمه میشوم و از شما چه پنهان حتا خجالت میکشم. به باور من، اگر آدمیزاده، نویسنده یا هر هنرمند دیگری این مقام و مرتبه را بپذیرد و گمان کند استاد شده است و دیگر نیاز بهدانستن و آموختن ندارد و مرتکب اشتباه نمیشود، کارش تمام است؛ بهزبان مردم کوچه و بازار «فاتحهاش خوانده است». نه، به باور اینجانب رشد و تکامل و تعالی انسان تا دم آخر ادامه دارد؛ بنا براین «اشتباه 1 1 میشود.» تا آدمیزاد اشتباه نکند، تا اشتباهاتاش را تصحیح نکند، مثل سنگواره، لای یخها منجمد میشود، نمیبالد، رشد و تکامل پیدا نمیکند؛ تا انسان به اشتباهاتاش پی نبرد، تا دیگران اشتباهات او را گوشزد و یادآوری نکنند، تا آنها را با شهامت و شجاعت نپذیرد و گردن نگذارد، هرگز پی به حقیقت نمیبرد و درنتیجه در جهل مرکب باقی میماند. گیرم پذیرش اشتباه خیلی، خیلی دشوار است و نیاز بهشجاعت، سلامت و عزت نفس دارد. تا آنجا که من فهمیدهام گره کار ما در همین جاست. کسی چه می داند، شاید از کودکی به ما یاد ندادهاند و نگفته اند تا اشتباه نکنیم یاد نمیگیریم، شاید به این دلیل که هربار بهخطا رفتهایم و اشتباه کردهایم، از پدر مادر، برادر و آموزگار هرکس و ناکسی کتک خوردهایم. شاید از کودکی به ما این جملۀ زیبا و گره گشا را یاد ندادهاند: «ببخشید؛ اشتباه کردم، یا ببخشید، اشتباه شد» بماند. باری، من این جمله را سال اول دبیرستان، روز اول از زبان شاگرد سال آخر دبیرستان، از زبان نقاشی آنارشیست شنیدم- بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم آنارشیست بود- باری، این نقاش برای شاگردها منظره و پرترههای زیبا می کشید، بعد آن را از وسط پاره میکرد و به دست آنها میداد. غرض، این نقاش، روز اوّل، جلو دَرِ دبیرستان جاویدان سر راهام سبز شد، کتاب فارسیام را از دستام گرفت، عکس دیکتاتورهای جدید، که در کتاب های درسی سر درآورده بودند(اعدام های دهه شصت و درگیری بین گروه های مخالف در دبيرستان ها و دانشگاه ها) را با خشم جر داد، ریزریز کرد و به هوا پاشید و سرزنشام کرد: «خجالت نمیکشی؟» در آن سالها، درگیری و زدوخوردها بسیار رایج بود و نقاش آنارشیست دبیرستان بیپروا عکس پادشاهان جدید را پیش چشم شاگردها پاره پاره کرده بود و من وحشتزده، گیج و مبهوت ایستاده بودم و نمیدانستم چرا و از چه چیزی باید خجالت میکشیدم؟ نقاش به چشمهایم خیره شد و گفت: «مگه زبانتو خوردی، بگو ببخش، نفهمیدم...» نه، کتمان نمیکنم، آن روز زیر لب گفتم: «ببخش نفهمیدم،». گیرم باید چند سالی بر من میگذشت تا منظور نقاش آنارشیست دبیرستان جاویدان را میفهمیدم.

+ نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری  | 

برچسب: نویسنده: متین کاشفی تاريخ: پنجشنبه 3 فروردين 1402 ساعت: 13:48

صفحه بندی