ما سايهايم سايهای از شاخسارها
افتادهايم روی همين جويبارها
هر روز با اشارهی خورشيد میكشيم
خود را به روی دامن گلها و خارها
با يك بغل چمن كه هم آغوش میشويم
سرزنده میشوند همه داغدارها
آنگاه داغ توست كه پيشانی مرا
خط میكشد به قصد عبور قطارها
شايد قطاری از خط پيشانیام گذشت
شايد اضافه شد به شمار مزارها
اما نه! عاشقانه شروعی دوباره بود
با رقص چشمهای تُو در آبشارها
روزی كه روسری تُو افتاد از سرت
بر باد رفت پرچمی از افتخارها
من را ببخش! من كه دل از دست دادهام
سر نيز رفته است به پای قمارها
من را ببخش! من كه در اين بازی بزرگ
شرمندهی تُوام به دار و ندارها
جبر مسلم است تُو را دوست داشتن
اينجا كم است دامنهی اختيارها
حالا به غير سايهای از من نمانده است
اين سايه هم كه هست به عشقت دچارها!
�هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق�
حافظ چه گفته است در آن روزگارها!
همین!
برچسب:
نویسنده: متین کاشفی