
حرفی بزن بانوی پرسکوت من!لااقل چیزی از آن دیدار بی بازگشت رابه یاد بیاوریادت هستدر آن کوچه باغ کاهگلی ، نزدیک به حریم گلدان هایشمعدانیآن روز باران پرشتابی می باریدتمام کوچه راعطر غریبی از خنده های تو پر کرده بودتو آنقدر محو تماشای آسمان بودی،که باد آمد وروسری پر بنفشه ات را با خود برد!تو انگار می خواستی زیر چتر گلگونت،آوار باران را به خواب خانه بیاوریچه شوق برهنه ای دستان ما را پر کرده بود!دریغانیستی وانگار هیچ کبوتری نشانی روشنی از تو به یاد نمی آورد! مهرداد اکبری...
ادامه مطلب
باور کنمن سادهدر راه رسیدن به تو،بی شمار فرو افتاده ام مهرداد اکبری...
ادامه مطلب