
چرا انسان همیشه میل بازگشت دارد؟ چرا انسان همیشه میل بازگشت دارد؟در «اودیسه»، یکی از نیرومندترین کششهای انسانی، میل به بازگشت به خانه است.اودیسئوس سالها سرگردان است، اما در تمام این سالها یک چیز او را به حرکت وامیدارد:بازگشت.در زبان یونانی، «نوستوس» به معنای بازگشت به خانه است و «آلگوس» به معنای درد.ترکیب این دو، بعدها واژهای را به وجود آورد که امروز آن را نوستالژی مینامیم؛ دردی که از دوری از خانه، گذشته یا چیزی که زمانی به ما تعلق داشته، به وجود میآید.اما شاید در آگاه شدن، خانه همیشه...
ادامه مطلب
چه چیزی باید در انسان بمیرد تا زمان گرد شود؟ چه چیزی باید در انسان بمیرد تا زمان گرد شود؟تا وقتی «منِ دیروز» هنوز در شما زنده است،زمان برایتان خط است.دیروز چیزی است که از آن آمدهاید،در زمان حاضر چیزی است که باید تحملش کنید، و روز بعد چیزی است که باید به آن برسید.اما در آگاهی، یک اتفاق عجیب رخ میدهد:آگاه کمکم متوجه میشود که آنچه او «گذشته» مینامد، اغلب خودِ گذشته نیست؛بلکه روایتی است که هنوز در ذهن او زنده مانده است.کسی به شما ظلم کرده و سالهاست رفته،اما شما هنوز هر روز او را با خودتان ...
ادامه مطلب
گاهی دیوانگی، تنها پناهگاهی است که انسان را از فروپاشی نجات میدهد. در جهانی که همه چیز در قالب منطق و حسابگری بستهبندی شده، کسی که هنوز میتواند فریاد بزند، گریه کند یا بخندد بیهیچ دلیل، خطرناک به نظر میرسد. اما حقیقت این است: خطرناکتر از دیوانگان، آدمهای بیهیجاناند؛ کسانی که سالهاست درون خود را خفه کرده و با لبخندهای مصنوعی و جملات حسابشده، مثل مردگان متحرک راه میروند.دیوانگی، در این معنا، نه ضعف است و نه شکست. دیوانگی یعنی حفظ ارتباط با حقیقت درونی؛ یعنی جرأت مواجهه با تنهایی و در...
ادامه مطلب
روزی که دریا خشکیده شود؛قصهی آوارگیِ دانه های شن ،به گوش بادها میرسد!گفتند؟گفتند : علم بهتر است یا ثروتگفتم : معرفتگفتند : عشق عمیق است یا نفرتگفتم : حسادتگفتند : گدایی بدتر است یا دزدیگفتم : دوروییگفتند : گذشته پیر تر است یا آیندهگفتم : تجربهگفتند : کور باشی مصیبت تر است یا لالگفتم : سادگیگفتند : دریا پاک تر است یا دین و روحانیتگفتم : انسانیتگفتند : پاییز دل گیر است یا تنی در کفنگفتم : شام یتیمگفتند : خواب دروغ تر است یا رویاگفتم : بغض ِ مسؤولینگفتند : خورشید سوزان تر است یا تب صحراگفتم : عرقِ کارگریگفتند : قاتل ها بی رحم تر اند یا موریانه هاگفتم : دستِ خاطره هاگفتند : دیوانگی شیرین تر است یا مستیگفتم : معشوق و یک شانهگفتند : خودکشی بد تر است یا گرسنگیگفتم : منتِ بندگیگفتند : برده ها خسته...
ادامه مطلب
دیدن عکس و نام قربانیان انقلاب زن زندگی آزادی برای من دو احساس ترحم کاملا متفاوت را برمی انگیزد. تاسف نفس گیر برای قربانیان، دوستان، عاشقان، خانواده آنها. حیف برای همه ما که می توانستیم آنها را ملاقات کنیم، دوست یا عاشق و معشوق شان شویم، یا شاید فقط لبخندی را در خیابان رد و بدل کرده باشیم - آن نزدیکی های مکرر و زودگذر بین دو غریبه که بخش بزرگی از لذت زندگی در اینجا همین دیدن ها و شادی های زودگذر استبه من بگویید چه عشق ها و احساسات و باورهایی را می توانستید فقط با صاحب نامهایی از جوانان و نوجوانان که از شهریور بر سنگ های قبر حکاکی شده اند را دوست خود معشوق خود همسایه خود یا شاگرد و همکار خود زندگی و تجربه کنید؟ و بعد به قاتلان فکر می کنم. چقدر غم انگیز است که به گونه ای بزرگ شده و زندگی ک...
ادامه مطلب
ﻫﯿﭻ ﻣﮕﺴﯽﺩﺭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﯼ ﻓﺘﺢ ِ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ...ﻭﻫﯿﭻ ﮔﺮﮔﯽﮔﺮﮒ ِ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﺵ ﻧﻤﯽ ﮐشد .ﻭﻫﯿﭻ ﮐﻼﻏﯽ ﺑﻪ ﻃﺎﻭﻭﺱﺭﺷﮏ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ .ﻭ ﻗﻨﺎﺭﯼ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪﻗﺎﺭﻗﺎﺭﮎ ﻫﻢ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺩﺍﺭﺩ . ﻣﻮﺵ ﻓﯿﻞ ﺭﺍﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺵ تحسین ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ .ﻭﺯﻧﺒﻮﺭ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪﮔﻞ ، ﻣﺎﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ.ﻭﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪﺑﻪ ﻗﻮﺭﺑﺎﻏﻪ ﻫﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻣﯿﺪﻫﺪ...ﻭﻋﻘﺎﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪﮐ...
ادامه مطلب
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟!مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! ...
ادامه مطلب