
گاهی دیوانگی، تنها پناهگاهی است که انسان را از فروپاشی نجات میدهد. در جهانی که همه چیز در قالب منطق و حسابگری بستهبندی شده، کسی که هنوز میتواند فریاد بزند، گریه کند یا بخندد بیهیچ دلیل، خطرناک به نظر میرسد. اما حقیقت این است: خطرناکتر از دیوانگان، آدمهای بیهیجاناند؛ کسانی که سالهاست درون خود را خفه کرده و با لبخندهای مصنوعی و جملات حسابشده، مثل مردگان متحرک راه میروند.دیوانگی، در این معنا، نه ضعف است و نه شکست. دیوانگی یعنی حفظ ارتباط با حقیقت درونی؛ یعنی جرأت مواجهه با تنهایی و در...
ادامه مطلب
سال ها طول کشید تا یاد بگیرم که آدم ها را نباید رعایت کرد! . بدبختی های روزگار ما آدم ها از آن جایی شروع شد کهخواستیم همه ی آدم های اطراف مان را راضی نگه بداریم ،کاری که مدت ها طول کشید تا بفهمم چقدر عبث و بیهوده است،هرچقدر خوب باشید ، هرقدر مبادی آداب ، هراندازه که مراعات کنید،هرچقدر خنده هایمان را زورکی تقدیم آدم ها کنیم،هرقدر ملاحظه ...
ادامه مطلب
تا کافه گودو راهی نمانده بود. زودتر از خانه ابوریحان بیرون اومدم که کمی پیادهروی کنم و تو انقلاب چشم چرونی کتابا رو بکنم. آقای مستوفی با آن کتو شلوار سفید و لباس آبی نفتی دستش را برایم بلند کرد و سلام داد. سری برایش تکان دادم و بیآنکه بدانم گردنم را کمی جلو آوردم. آقای مستوفی را تقریبا تمام مردم اینجا میشناختند. اگر هم کسی نمیشناخت با آن لباسهای عجیبوغریبی که میپوشید در نگاه اول توجه آدمهای غریبه را جلب میکرد. خیابان تقریبا تاریک شده بود اما کافه روشن بود. یکجور روشنایی اطمینان بخش در این شهر شلوغ، مثل قایقی بازمانده از کشتی در حال غرق شدن وسط دریای توفانی. به کافه که رسیدم سلام و احوال پرسی با بچه های آشنا و پشت پیشخون کردم و روی همان میز همیشگی نشستم و همان نوشیدنی همیشگی را سفارش دادم. ...
ادامه مطلب
نوجوان که بودم وقتی از جلوی خانهها رد میشدم و بوی غذایشان در مشامم میپیچید یا صدای خنده و صحبتشان را میشنیدم با خودم فکر میکردم چقدر خانواده خوشبخت پشت این دیوارهاست. مدتی گذشت تا فهمیدم که دیوارها هم میتوانند خوشبختیها را پشت خود پنهان کنند و هم بدبختیها را. حالا فکر میکنم دیوارها بیشتر تنهاییها را پشت خود پنهان میکنند. برای همین است که اینهمه اشتیاق به دوستی در میان ما وجود دارد. آیا ارسطو راست میگفت که «دوستان من دوست وجود ندارد»؟ در هر حال هنوز هم بوها و صداهایی که از پشت دیوارها میآید مرا به خود جذب میکنند. پشت دیوارها زندگی میبینم و گاه این حس زندگی در دل بی نشاطم نشاط میآفریند. + نوشته شده در ساعت توسط مهرداد اکبری | بخوانید...
ادامه مطلب
دلم این دردانه ی بلوربهانه می گیردبهانه ی عشق نیستبهانه ی سوک نیست...بهانه ی تنهایی ستدستهای دریایی زنی ستکه از ساحل سالهای سلولیباز گشته استو جانش را فلس های تردیدسخت بهم فشرده...
ادامه مطلب