
در جامعه اي كه فرهنگ سكوت و ترس از معيشت حكمفرما شود در حقيقت افراد آن جامعه به معناي واقعي نيستند كه عملاً در حكم آبي راكد مي مانند كه جريان ندارد و اين حالت تنها مبين بودن است نه شدن ، هر سودي هزينه اي دارد ، هيچكس در شرايط سهل و ساده نيآفريده ، اگر اين چنين سكوت اختيار كنيم و بيان حقايق را به فردا و پس فرداي تاريخ واگذاريم مطمئناً روزي فرا خواهد رسيد كه حقيقت را نيز از ياد برده باشيم .و ديگر آنكه در اين مدت كمتر كسي را ديدم كه درصدد وارسي چند و چون قضاياي مطرح شده برآيد كه بيu200eگمان كوچكترين تحقيقيهدف از نوشتن برقراري و ايجاد ارتباط براي ارسال اطلاعاتي است كه به نظر و اعتقاد نويسنده (يا فرستنده ي اطلاع) وقوف بر آنها در تفكر و عمل براي خواننده (يا گيرنده اطلاع) سودمند است وگرنه هيچ انس...
ادامه مطلب
تا کافه گودو راهی نمانده بود. زودتر از خانه ابوریحان بیرون اومدم که کمی پیادهروی کنم و تو انقلاب چشم چرونی کتابا رو بکنم. آقای مستوفی با آن کتو شلوار سفید و لباس آبی نفتی دستش را برایم بلند کرد و سلام داد. سری برایش تکان دادم و بیآنکه بدانم گردنم را کمی جلو آوردم. آقای مستوفی را تقریبا تمام مردم اینجا میشناختند. اگر هم کسی نمیشناخت با آن لباسهای عجیبوغریبی که میپوشید در نگاه اول توجه آدمهای غریبه را جلب میکرد. خیابان تقریبا تاریک شده بود اما کافه روشن بود. یکجور روشنایی اطمینان بخش در این شهر شلوغ، مثل قایقی بازمانده از کشتی در حال غرق شدن وسط دریای توفانی. به کافه که رسیدم سلام و احوال پرسی با بچه های آشنا و پشت پیشخون کردم و روی همان میز همیشگی نشستم و همان نوشیدنی همیشگی را سفارش دادم. ...
ادامه مطلب
.یک زمانی تمرین نوشتن میکردم به هوای اینکه دیده شوم.شاید غروب جمعهای پیرمردی در حال احتضار بخواند و خانه روشن کند یا دختری که دلتنگ معشوق است بخواند و نفسی تازه کند. شاید کلمات روزنهها یا تیغههای نوری باشند بر روی دیوارهای بی پنجره.سالها گذشت و دور شدم.دور از خودم.دور از کلمات.دور از آدمهایی که نوشته بودم و لای کتاب تنها گذاشته بودمشان.مثل تک درختی خشکیده و بی سایه در بیابان.دور شدم اما هر چه بیشتر میرفتم فقط تشنگی بود و سراب.خوشیها کم بود و اندوه بسیار.مثل عمری که زیادش رفت و کمش ماند.هر چه دورتر میشدم کلمات نزدیکتر میشدند.آدمهایی که توی ذهنم ساخته بودم و روی کاغذ رها کرده بودم حالا جان گرفته و روبرویم بودند.پس زانو زدم و دوباره قلم به دست گرفتم و نوشتم.نه برای دیده شدن.نه برای دل بردن و ...
ادامه مطلب
یکی از تمرینها برای نوشتن ، نوشتن از روزمرهگی هاست . هر چند این نوشته ها را هیچ کسی نخواند.نوشتن های روزمره برای یک نویسنده مانند قدم های تند و هروَله برای یک کوهنورد است.گاهی در نوشته های روزمره بعضی از دوستان به چیزهایی بسیار ساده اما موجز بر میخورم که الهام بخش نوشتن است . یک جوری جان کلام را میگویند که همین میتواند جرقه ای برای نوشتن یک داستان بلند یا کوتاه باشد. مثلا خانمی چند وقت پیش از اولین روز زنانگیاش نوشته بود و حس غریبی که آن روزها داشت؛ پوست انداختن و رنج زن بودن ، برجستگی پستان ها و نگاه شماتت آمیز همکلاسی ها و زنهای فامیل.یا یک آقایی در مورد پرستاری از دو سالمند نوشته بود ، دو سالخورده ای که در انتظار مرگ نشسته بودند و او باید هر روز به آنها سر میزد و تیمارشان میکرد. تمرین ن...
ادامه مطلب
چند روز پیش داستانی خواندم از « تنسی ویلیامز » به نام "مجموعه داستان اتاق تاریک "درباره پسری که معشوقهاش رهایش کرد و او برای تحمل رنج جدایی به کتاب پناه برد.آنقدر در کتاب خواندن فرو رفت که دیگر همه چیز را فراموش کرد، حتی همان دختری که بعد از سالها برای دیدارش آمده بود.خواستم برای روز جهانی نوشتن چیزکی بنویسم اما در آئینه نگاهی به خودم انداختم و زیر لب گفتم که سالهاست دارم مینویسم بیآنکه کتابی داشته باشم.مثل شبانی که در نا کجا آبادی از بین النهرین چند سالی به کوه میرود، در غار چله مینشیند و بعد با دستی افراشته به سمت قوم خویش میرود تا از آنچه بر او رفته بگوید بیآنکه کتابی زیر بغل داشته باشد.توی آئینه به خودم گفتم که سالهاست مینویسم اما نه برای خوانده شدن برای فراموش کردن و از یاد رفتن.مثل ع...
ادامه مطلب