فبرنوشته - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:52
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفتزیرباران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفتچه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سمآنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفتروز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود...... مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفتاو کسی بود که از غرق شدن می ترسیدعاقبت روی تن ابر شناور شد و رفتهر غروب از دل خورشی...
من - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 2:00
u200d "منِ" دم دمی مزاج دلتنگی، حس عجیبی است که در روزگار ما به شدت دم دمی مزاج شده است. یعنی ممکن است با تلنگری احساسش عوض شود و بی تفاوتی جایش را بگیرد. برای بسیاری از ما پیش آمده که دوستان صمیمی مان را دیگر دوست به حساب نیاورده ایم، و پیش آمده که در چرخشی 180 درجه ای دوستی که روزگاری رفیق گرمابه ...
دیوانه خانه - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 2:00
گیسوانت زیر باران، عطر گندمزار... فکرش را بکن!با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن! در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعد از سالهابوسه و گریه، شکوه لحظهی دیدار... فکرش را بکن!سایهها در هم گره، نور ملایم، استکان مشترکخنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن! ابر باشم تا که ماه نقره
کتاب - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 12:18
فکر میکنم اصولاً آدم باید کتابهایی بخواند که گازش میگیرند و نیشش میزنند. اگر کتابی که میخوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمهمان و بیدارمان نکند،پس چرا میخوانیمش؟بدون کتاب هم که میشود خوش حال بود. تازه لازم باشد، خودمان میتوانیم از این کتابهایی بنویسیم که حال مان را خوش میکند. ما اما نیاز به
اشک - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 12:18
هنگامي که قطرات اشک گرم از چشمان زیبایت چون مروارید بر صورت رنگ پریده ات میچکيد قطرات باران را به خاطر مي آوردم که در دل صدف جای می گرفت و تبدیل به مروارید می شد ........ هنگامی که اشک در دیدگان زيباي تو می درخشيد بی اختیار به یاد شبنم های بهاری می افتم که بر روی گلبرگهای نرم و با طراوت گلها زیر تشع
درود یا سلام - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 12:18
درود یا سلام... ...شوربختانه امروز هنگامی که دو ایرانی یکدیگر را ملاقات می کنند، به محض برخورد با یکدیگر می گویند :" آشتی! آتش بس! " و یا " صلح با شما! "آری، کمی جای تعجب دارد و این پرسش را بوجود می اورد که مگر ایرانیان همواره در حال جنگ و ستیز هستند که به محض برخورد با یکدیگر می خواهند اعلام صلح کن
انسان بودن و ماندن - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 12:18
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟!مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!
جملات وارونه - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 12:18
دقت کردین جملات وارونه چگونه است ؟ (( گنج )) (( جنگ)) مى شود ، (( درمان)) (( نامرد)) و (( قهقهه)) (( هق هق )) !!! ولى (( دزد)) همان (( دزد)) است (( درد )) همان (( درد )) است و (( گرگ)) همان (( گرگ)) ... ارى نمی دانم چرا (( من )) (( نم)) زده است و (( يار )) (( راى)) عوض كرده است ، (( راه)) گويى (( ها...
عشق - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 12:18
آدم محنت کشیده، زود گریان می شودگوشه ای پژمرده و،سردرگریبان می شود هیچ مهری، هیچ لطفی را نمی خواهد دگربی سبب دلگیر، از این و هم از آن می شودبعد هر سختی، خداوندا تو خود فرموده ایروزگار راحتی، پس کی نمایان می شود؟ گریه ی پنهانی ام، تقصیر من هرگز نبودقلب وقتی بشکند، آدم پریشان می شود شک ندارم، آخر این ...
نمی فهمی؟ - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 12:18
شبی بوسیدنت را مست میخواهم نمی فهمی!بغل با دست هم در بست میخواهم نمی فهمی؟ به تن کردم لباس بی خیالی را خدا داندکه عریان بودنت را مست میخواهم نمی فهمی!مرا دعوت کن آنجا زیر باران ،رقص هم باشدلب و آغوش گرم و دست میخواهم نمی فهمی! چه رویای قشنگی دارم از چشمان تو آریهر آنچیزی که بود و هست میخواهم نمیفهمی...
هم گروهی - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 12:18
همگروهی ، درد دارم ، بغض دارم ، خسته امهمگروهی ، دل به دنیای مجازی ، بسته ام همگروهی ، اشک چشمم را نمی بینی چه خوبیا نمی بینی که دست از زندگانی شسته امهمگروهی ، نقطه چین های مرا پر می کنیبا وجودت ، لحظه ها از درد ودنیا رسته ام همگروهی ، آنکه پیمان حقیقی را شکستکاش می دیدم ، که همچون شیشه ای بشکسته ا
الکی - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 12:18
ﻧﮕﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻧﮕﺎﻫﺖ، اﻟﮑﯽﻣﺜلاً رﻓﺘﻪ ﺯ ﺳﺮ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯾﺖ، ﺍﻟﮑﯽ!.ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺻلاً ﭼﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻩ ﻣﯿﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﻧﻪﻣﺜلاً ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻫﺎﯾﺖ، ﺍﻟﮑﯽ!.ﻫﺮﺷﺐ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺧﻮﺷﯽ ﺍﻭﻝ ﺷﺐ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﻢﻣﺜلاً ﻏﻢ ﻧﺸﺪﻩ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯾﺖ، ﺍﻟﮑﯽ!.ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻗﺼﻪ ﯼ ﺗﻮ بي ﺧﺒﺮﻧﺪﻣﺜلاً ﻧﯿﺴﺖ ﺩﻟﻢ ﺍﻫﻞ ﺷﮑﺎﯾﺖ، ﺍﻟﮑﯽ !.ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺘﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪﻣ
زندگی شاید - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 12:18
زندگی شایدیک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذردزندگی شایدریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزدزندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگرددزندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دوهمآغوشییا عبور گیج رهگذری باشدکه کلاه از سر بر میداردو به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی
56(خواب دیدن) - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 5:24
xa0 دم دمای ظهر بودخوابی عجیب،از نیزار روشن آفتابدر بستر خیس چشمانم نطفه بسته بود.خواب دیدمکه آسمان،لبریز از عیش باران است.از آشیانه های پر بوسه،شمیم گرم کبوتر می وزیدهوا سرشار از عشق و فهم روشن آدمی بودمشق ها بوی چراغ می دادندباد ، بافه های ذهن دریا رانمی ربودو زورق آرزوها،به ساحل پر اکلیل خیال رسی...
57(ببین آقا) - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 5:24
xa0 ببین آقا!هنوز خودت را معرفی نکرده ایمن اصلا نمی دانم این مواخذه برای چیستاما صادقانه اقرار می کنم:من فقط به سختی های زندگی اشاره کرده امدروغ که نگفته ام... اصلا چرا تا من می گویم "شین"به شب ، مظنون می شوی؟چرا از سوسوی ستارهتعبیر سیاسی می کنی؟تو داری اشتباه می کنی!"قاف" که فقط مختص قدغن نیست"قاف"...
58/2(مفت می گویند) - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 5:24
xa0 مفت می گویندکه دوستت دارم!این جماعت همیشه عاشق هوای خوش وطعم غلیظ بوسه تواندبعد هم در طلوع سایه ها رو به هوایی دیگر می روند!حالا هی بگوتکلیف آن همه گریه که به دست دریا سپرده ایچه می شود!هی مفرد شوریده حالاصلن بگذار چیزی بگویمت:او که با ستاره می آید با طلوع آفتاب می گریزد ... هرگز باز نمی گردد .....
59(سکوت بیهوده) - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 5:24
xa0 حنجره ای به گل نشسته در این باغچگونه فواره ی صدایش را نگشایدتا ابرهاسعی سکوت در بستن دهانیبیهوده استبه ترانه ای تاریکی را پس می زندآنکه با نای بریده خوانددر سردابه هاما به آفتاب دل بسته ایمتاریکیحریف ماه مست ما نیست مهرداد اکبری
60/2(غم غربت) - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 5:24
xa0 جراغ کهنه ی شب خاموش وستاره های این آسمان بی مهتاب رفته اند. ..................................در ا یستگاه خلوت راه آهن ایستاده اما ینحا تمام چمدان ها بوی رفتن می دهند .و مسافرها همه غریبه اند ...بخار نفس ها ی رمستانی خش خش جاروی رفتگرانرفت و آمد چند مسافر بی برگشت ...سوت قطارو چمدان هایی که لبر...
61/2(استعاره واژه) - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 5:24
xa0 از استعاره ی این واژه ها بگدر!شب خودش خواهد شکستو من از تکرار نام تو ،شاعر خواهم شد .مهم نیست عده ای چه خواهند گفتبرای همه کسانی که گوش میدهند حرف می زنمبرادر لحظه های بغض و دردمبرای دست های خالی و دل های عمگینتا آخرین منزل این جهان خواهم گریستو برای این دل بی قرار وتنهایی عظیم خویش...دلم می خوا...
54/3(قول مشترک گریه) - تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 1:39
xa0 از دور دست شبصدای شباویز معلق می آیدانگار آسمان هم بی نصیب از باران نیست :با دست ها ی خالی فقط می شود سرما را در جیب ها فراموش کنیمو چشم ها را همچنان به سکوت و تاریکی ها دوخت ...تحمل آدمی؟این همه بی چراغ ؟مگر تحمل این دل خراب مرز می شناسد ؟از آن همه اتفاقتاکجای آسمان مه گرفته می شود شک کرد ...؟م...

برچسب‌های مرتبط

تولدی دوباره | تولدي دوباره | تولدی دوباره در میانسالی | تولدی دوباره کن | تولدی دوباره+فروهر | تولدی دوباره شعر | تولدی دوباره جادوگری | تولدی دوباره جادوگر | تولدی دوباره مجله | تولدی دوباره معتادان